تبليغاتX
عجایب خلقت
تعریف و تفسیر عجایب خلقت هستی, فرازمینیان, اهرام مصر, فرعونیان و....

خروج سفياني

با سلام خدمت شما عزيزان و خوبان

ولادت بسيار پر سعادت حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را خدمت شما تبريك و تهنيت عرض مي نمايم. روز جمعه بود و روز امام زمان و يك روز قبل از تولد ايشان، با خودم گفتم مطلبي را كه با اين روزها مطابقت دارد را بنويسم خوب ديدم اكثر مطالب در مورد چگونگي ظهور آن حضرت و دشمنان وي و ساير موارد را از قبل با آنان آشنايي داريد پس تصميم گرفتم كه مطلبي بنويسم كه كمتر در مورد آن بحث شده (شايد هم زياد بحث شده باشه و من خبر نداشته باشم!) و خلاصه تصميم گرفتم مطلبي را با عنوان خروج سفياني بنويسم. اگر كسي هم خواست تولدم را تبريك بگه اشكالي نداره چون من هم تولدم همين روزهاست....

سفياني از اولاد خالد بن يزيد بن ابوسفيان است و مرد آبله روي سر بزرگي است كه در چشم او نقطه ي سفيدي است و از ناحيه ي دمشق و از وادي (يابس) خروج ميكند و از ديدن عَلَم او همه كس ميگريزد و داخل دمشق ميگردد و تقريبآ در حدود يكماه سي هزار لشكر جمع ميكند و علامت خروج سفياني اين است كه زلزله اي در دمشق رخ ميدهد و ديوار مسجد از جانب غربي فرو مي ريزد. سپس (ابقع) از مصر، (اصهب) از جزيره ي عرب، و (اعرج) از مغرب و (قحطاني) ملقب به (منصور) از يمن كه او را يماني گويند خروج مي نمايند و تا يكسال با سفياني قتال مينمايند و بعد از آن مغلوب ميگردند و شكست ميخورند و سفياني خرابي بسيار و قتل و غارت زيادي بر روي زمين ميكند. پس از آن حضرت مهدي( عليه السلام) با يارانش به تعداد سپاهيان اسلام در جنگ بدر يعني سيصد و سيزده نفر به روايتي در روز عاشورا در مكه مكرمه ظاهر مي گردند. سپرهاي آنان پلاسي باشد كه بر روي شتر اندازند. سپس خبر ظهور آن جناب در كوفه به سفياني ميرسد پس آن لعين لشكري به جنگ آن حضرت ميفرستد و ايشان بعد از قتل و غارت مدينه ي منوره از آنجا بيرون ميروند و در اين هنگام به خواست خدا همه آنان در جايي به نام صحراي بيداء در زمين فرو ميروند به جز دو نفر به نام ها (بشيري) و (نذيري) كه اولي بشارت فرو رفتن سپاهيان سفياني را به امام (عليه اسلام) ميرساند و دومي همانطور كه از نام آن آشكار است هشدار و خبر فرو رفتن افراد را به سفياني خبر ميدهد. پس مهدي (عجل الله تعالي فرجه) از شنيدن اين خبر مسرور ميگردد و از مكٌه معظمه بيرون آمده، مدينه طيبه و بلاد حجاز را فتح مينمايد و سفياني در در مشق سكني نمايد و لشكري به فتح خراسان فرستد و از ماوراء النٌهر منصور نامي كه لقب او حارث باشد و نصرت و ياري آل محمد(صل الله عليه و آله) را ميكند ظاهر گردد و اهل خراسان گرد او را گرفته و محاربات عظيمي در بين ايشان و لشكريان سفياني در يون و دولاب واقع شود و چون قتال ايشان به طول انجامد سيد هاشمي با حسني كه پسر عمٌ حضرت مهدي (عليه السلام) است و در كف دست خود خالي دارد بيعت نمايد و علمهاي سياه كوچك به همراه لشكرهاي خراساني و طالقاني را با خود دارند.

سر لشگر ايشان مردي چهار شانه، زرد رنگ و تنگ ريشي ايست كه نام او شعيب بن صالح تميمي است با پنج هزار نفر كه كوههاي بلند را از هم مي پاشند و امر سلطنت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را فراهم و مهيٌا ميسازند.

رسول خدا حضرت محمد (صل الله عليه و اله) در مدح او فرمود")چون شنيديد كه علمهاي سياه از خراسان رو كرده است، پس برويد به سوي آنها هر چند بر سينه و بالاي برف باشد.")

و امير المؤمنين حضرت علي بن ابيطالب (عليه السلام) فرمودند: اگر من در صندوقي قفل مي بودم هر آينه آن قفل را مي شكستم و به آن مردم ملحق ميشدم. و در روايت ديگري از امام محمد باقر (عليه السلام) آمده كه فرمود: از براي خدا گنجي است در طالقان، نه از طلا و نه از نقره بلكه ايشان دوازده نفرند كه شعار ايشان احمد احمد است و سردار ايشان جواني است از بني هاشم كه بر آستر اشهبي سوار است و عصابه ي سرخي بر سر بسته و گويا ميبينم كه از فرات عبور مينمايد. پس چون آوازه ي او بشنيديد به سوي او بشتابيد هر چند در برف باشيد.پس آن سيد حسني با لشگر چنيني در استخر بيضاء با لشكر سفياني ملاقات مينمايد و محاربه ي عظيمي آغاز ميگردد. اسبان به خون دلاوران غوطه ميخورند در اين اثناء لشگري از سوي سيستان با سرداري از بني عدي به امداد و تقويت ايشان مي آيد و بر سفياني غالب ميگردند و پيروز ميشوند. پس آن سيّد با لشگريانش به همراه علم هاي سياهشان روانه دجله ميشوند و لشگر سفياني را كه در كوفه باشند را مي گرزانند و اسيران كوفه و بصره را از ايشان ميگيرند.

در اين هنگام لشگر سيد حسني و لشگر سفياني از عراق و لشگر حضرت مهدي (عليه السلام) از حجاز رو به يكديگر به شام ميروند در عرض راه لشگريان سيد حسني از لشگريان سفياني پيشي ميگيرند و زودتر به شام ميرسند و سپس سرداري را به امداد و استقبال مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) ميفرستد و آن سردار در زمين حجاز به شرف خدمت آن حضرت ميرسد و با آن جناب بيعت كرده و به شام مي آيند.

سفياني كه از عين عشرت و غرور به فسق و فساد مشغول است و مطلقآ از فرو رفتن لشگرش در زمين بيداء ملول و غمگين نگرديده است و همچنان اظهار كفر مينمايد، در مسجد دمشق مجلس شراب ميچيند و در ميان روز در محراب مسجد با زنان مقاربت نموده در حضور مردمان ايشان را بر دامان خود مي نشاند و در معصيت اصرار را به حدي ميرساند كه روزي مردي از مسلمانان او را منع مينمايد و خبر از حرمت اين امور در مسجد ميدهد، في الفور برخواسته و گردن او را در مسجد ميزند و قوم او را به قتل ميرساند كه در اين هنگام باد تند و قهر و غضب الهي مي ورزد و مناديي از آسمان ندا ميدهد كه: اي ايٌها الناس؛ خداي عز ٌ و جل دولت جبار و منافقين و پيروان آنان را منقطع نمود و بهترين امت حضرت محمد (صل الله عليه و آله)، مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) را بر شما والي گردانيد، پس به خدمت او بشتابيد و به آن جناب ملحق گرديد.

سپس آن سيد حسني با دوازده هزار نفر از وادي القراء به شرف خدمت آن حضرت مشرف گردند و آن سيد به خدمت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از براي امتحان و از اين رو كه به اصحاب خود ثابت گرداند كه اين شخص همان مهدي فاطمه (سلام الله عليها)است، رو به حضرت كرده و ميگويد:

اي مرد من از تو سزاورتر به اين لشگرم، زيرا من فرزند امام حسن عسگري (عليه السلام) و همان مهدي موعود مي باشم.

پس حضرت صاحب الزمان ميفرمايد: نه چنين نيست، مهدي فرزند فاطمه (سلام الله عليها) من هستم. پس سيد حسني گويد: اگر علامتي براي مهدويٌت خود و اثبات اينكه تو مهدي هستي داري من با تو بيعت خواهم كرد. پس مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) اشاره به مرغي مي فرمايد كه از هوا مي آيد و به دست او مي نشيند و چوب خشكي را بر زمين مينشاند في الفور سبز ميگردد و برگ ميدهد.

در روايتي در ديگر از شخصي به نام مفضل بن عمر آمده است كه:

از حضرت صادق (عليه السلام) وارده شده كه: وقتي خبر آمدن حضرت مهدي (عليه السلام) به سيد حسني ميرسد به سپاهيانش ميگويد:

بياييد برويم و ببينيم كه اين مرد (مهدي) كيست و چه ميخواهد، در حالي كه به والله قسم خود سيد حسني ميداند كه  او مهدي آل محمد(صل الله عليه و آله) است، امٌا جريانش اين است كه ميخواهد حقيقت آن حضرت را به سپاهيانش ظاهر سازد.

پس حسني در برابر مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي ايستد و ميگويد:

اگر راست مي گويي كه تويي مهدي آل محمد (صل الله عليه و آله) پس كجاست عصاي جدّت رسول الله (صل الله عليه و آله) و انگشتر و بُرد و زره او كه فاضل مي ناميدند و عمامه اش كه سحّاب ميگفتند و حمارش كه يعفور نام داشت و براق كو؟ و مصحف امير المؤمنين كجاست؟

پس آن حضرت همهْ آن موارد را حاضر گرداند و عصاي آدم (عليه السلام) و انگشتر سليمان و تاج او و اسباب عيسي و ميراث جميع پيامبران(كه سلام و صلوات خدا بر آنان باد) را نيز به مي نماياند و عصاي رسول الله را بر سنگ صلبي نصب كند، در ساعت درخت بزرگي ميشود كه جميع لشگر را سايه اندازد پس سيد حسني گويد:

الله اكبر! دست خود را باز كن تا با تو بيعت نمايم اي فرزند رسول خدا (صل الله عليه و آله). پس با تمام لشگريانش با آن حضرت بيعت نمايند به جز چهل هزار نفر از زيديّه كه با لشگر باشند و مصحفها در گردن آويزان كرده گويند:

اينها همه سحر بزرگي هستند پس حضرت مهدي (عليه السلام) تا سه روز ايشان را نصيحت و معجزات با هرات اظهار فرمايد و سودمند نگردد، آنگاه همه را به قتل ميرساند؛ پس لشگرها را بر سر سفياني فرستد تا آنكه او را بگيرند و در دمشق بر روي صخره ي بيت المقدّس ذبحش نمايند.

منبع حديقه الاحباب

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 9:4  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

الواح كشتي نوح (عليه السلام)

گفته مي شود در اثناي جنگ جهاني هوانوردي روسي به هنگام پرواز اكتشافي يقاياي يك كشتي بسيار بزرگ را مشاهده كرد. اخيراً توسط ماهواره، جستجويي در باره ي بقاياي كشتي نوح به عمل آورده اند و آن را در ارمنستان كنوني يافته اند.

وقتي باستان شناسان روسي در وادي قاف مشغول حفاري بودند به چند تخته ي قطور پوسيده برخوردند كه بعداً معلوم شد قطعات جدا شده از كشتي نوح (عليه السلام) مي باشد.

در سال ديگر به بررسي و حفاري ادامه دادند و به تخته ي قطور ديگري برخوردند كه به صورت لوحي كهن ترين خطوط بر روي آن منقوش بود؛ بي آنكه پوسيده باشد؛ گفته ميشود هم اكنون اين لوح در موزه آثار باستاني مسكو در معرض ديد توريست هاست.

اداره كل باستان شناسي شوروي هيأتي مركب از هفت نفر خط شناس روسي و چيني را مأمور بررسي و تحقيق كرد. اين هيأت پس از هشت ماه مطالعه و مقايسه چنين گزارش دادند:

1: اين لوح از همان جنس پاره تخته هاي كشتي نوح است.

2: حروف آن به لغت ساماني يا سامي است كه ريشه و اصل لغات منسوب به سام بن نوح است.

3: معني كلمات اين چنين است: اي خداي من! و اي ياور من! به رحمت و كرمت مرا ياري نما و به پاس خاطر نفوس مقدسة پارقليطا مئدمئد، ايليا، طيطه، شبر و شبير، آنان كه همه بزرگان و گرامي هستند و جهان به بركتشان برپاست، به احترام آنان مرا ياري كن، تنها تويي كه مي تواني مرا به راه راست هدايت كني.

برخي، اين پنج نام را به ترتيب به نامهاي پنج تن آل عبا – محمد (ص)، علي (ع)، فاطمه(س)، حسن (ع) و حسين (ع) منطبق دانسته اند.

نقل از مجله راه قرآن

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 6:21  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

چاههاي عجيب جهان

چندي پيش كه از محل كارم در فلكه آب مشهد(كه حتمآ تا به حال آنجا را ديده ايد) و از داخل حرم مطهر به طرف منزل حركت ميكردم در طي راه با نمايشگاه يا همان فروشگاه كتاب آستان قدس رضوي برخورد كردم (البته اين دفعه اولم نيست) وارد آنجا شدم و با كتاب هاي متنوعي رو به رو شدم و اولين كتابي كه چشمم را متوجه خودش ساخت كتاب « جن ها هم جا هستند » بود و حدود چند دقيقه بعد كتاب ديگري نيز توجهم را به خودش جلب كرد كتابي با نام: « آيا ميدانيد؟» البته اين كتاب بيشتر مربوط به قضاياي ديني ميباشد تا علمي. چون كتابهاي ديگري نيز هستند ولي آنها متفاوت از اين مي باشند. متن زير از اين كتاب برداشته شده است:

در سامره چاهي است، آب خوش و ساكني دارد و اگر خشت خام در آن بيندازند، از آن صداهاي عظيمي مي آيد تا آن كه سه ساعت بگذرد آب گرم شود و ساكن گردد و بر سر كوه سرنديب چاهي است، كه هر كه در آن نگاه كند، سنگي به طرف وي آيد مانند تير، و نگاه كننده را مجروح كند، و كسي نداند كه دليل آن چيست. بعضي مي گويند كه مرقد درختري از حضرت آدم (عليه السلام) است. و بر كوه پوشنگ دو چاه است: در يكي هر چه اندازند باز پس اندازد و در چاه ديگر صد هزار كبوتر آشيان دارد(اين كه چطور ميدانند صد هزار هستند را نمي دونم شايد بر اساس تخمين است) مي پرند و باز به جاي خود باز ميگردند و هر طنابي كه در آن اندازند نصف مي شود. مانند اينكه با قيچي دو نصف كرده باشند.( خوب شايد يك نفر آن را قيچي ميكنه!)
بر كوه اصفهان چاهي است كه ته آن پيدا نيست. و در روزگار اسحاق سيمجوري (فكر كنم منظورش تيموري هست) كودكي در آن چاه افتاد و مادرش گريه و ناله بسيار مي كرد. مردي را از زندان كه محكوم به قتل بود را آوردند و در زنبيل گذاشته و فرو فرستادند و چند قطعه سنگ به او دادند كه بعد از تمام شدن طناب به ته چاه اندازد و هفت شبانه روز او را پايين فرستادند و او باز سنگ به ته چاه افكند صدايي نشنيد او را بالا كشيدند به او گفتند: در اين مدت چه ديدي؟ گفت: فقط ظلمت. و در دامغان چاهي است كه هر كه از آن آب خورد، اسهال گردد و اگر آن آب را جايي برند، خون گردد.اگر دورتر برند آن خون سنگ گردد.

و در هندوستان چاهي است كه آب آن روان مي شود و دو شاخه مي گردد و هر كدام در سوراخي مي رود و از سوراخ كه بيرون مي آيد يكي صمغي زرد گردد كه سمّي و كشنده است و يكي صمغي كبود گردد كه بسيار نافع و نادر است( منظور يكي حيات بخش و يكي كشنده است). و در حدود تبت چاهي است كه از آن آوازها و آهنگهايي از قبيل تركي، هندي، عربي و عجمي و ... بيرون آيد و هيچ كس را نبينند و هميشه شنوند. و چون باران بارد صدايي نيايد و يا صدايي نمي شنوند و اگر باران بايستد ديگر بار شنوند.

و در آخر اين متن نوشته شده بود:

(از كتاب عجايب نامه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 4:28  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

دلسوزی عزراییل

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1-   روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2-   هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

عزیر پیامبر

البته یادآوری باشد که هدف من داستان نویسی نیست!

پدر و مادر عزیر در منطقه بیت االمقدس زندگی می کردند. خدواند دو پسر دو قلو به آنها عطا نمود که نام یکی عزیر و دیگری را عزره نهادند. آن دو با هم بزرگ شدند و به سن سی سالگی رسیدند عزیر ازدواج کرده بود و همسرش حامله بود که بعدها پسری از او به دنیا آمد عزیر در سن سی سالگی به قصد سفر از خانه بیرون آمد و با اهل خانه و بستگانش خداحافظی نمود و مقداری انجیر آب و میوه هم برداشت و سوار الاغ شد و راهی سفر شد در بین راه به یک آبادی رسید و دید که آن آبادی به وحشتناکی ویران شده و اجسام و استخوانهای پوسیدۀ ساکنان آن را مشاهده نمود هنگام دیدن این منظره وحشت زا به فکر قیامت و زنده شدن مردگان افتاد و گفت: چگونه خداوند این مردگان را زنده می کند این سخنان را نه از روی انکار بلکه از روی تعجب گفت.او در این فکر بود که ناگهان خداوند جان او را گرفت، او هم جزء مردگان شد و پس از صد سال خداوند او را زنده کرد. فرشته ای از طرف خدا از او پرسید:چقدر در این بیابان خوابیده ای! او که فکر می کرد مقدار کمی در آنجا استراحت کرده، در جواب گفت: یک روز یا کمتر. فرشته از جانب خدا به او گفت: تو صد سال در اینجا بوده ای، اکنون به غذا و آشامیدنی خود بنگر که چگونه به امر خداوند در طول این مدت هیچگونه آسیب ندیده است، ولی برای اینکه بدانی صد سال از مرگت گذشته است به الاغ خود نگاه کن و ببین از هم متلاشی شده و پراکنده شده و مرگ، اعضاء آن را از هم جدا نموده است.نگاه کن و ببین چگونه اجراء پراکنده آن را جمع آوری کرده و زنده می کنیم.عزیر وقتی منظره زنده شدن الاغ را دید گفت:

اکنون آرامش خاطر یافتم قلبم سرشار از یقین شد. عزیر سوار الاغ خود شد و به سوی خانه اش راه افتاد در مسیر راه متوجه شد همه چیز عوض شده وقتی به زادگاه خود رسید مشاهده کرد خانه ها و آدم ها تغییر نموده اند. به اطراف دقت کرد بالاخره مسیر خانۀ خود را پیدا کرد و به منزلش رفت در آنجا دید پیرزنی لاغر اندام و کمر خمیده و نابینا نشسته است. از او پرسید: آیا منزل عزیر همین است؟

پیرزن گفت: آری، و شروع به گریستن کرد و گفت: دهها سال است که او مفقود شده و مردم او را فراموش کرده اند و چطور تو نام عزیر را بر زبان آوردی؟

گفت: من عزیر هستم، خداوند صد سال مرا از این دنیا برد و جزء مردگان نمود و دوباره مرا زنده نمود.

آن پیرزن که مادر عزیر بود گفت: صد سال است که عزیر گم شده اگر تو عزیر هستی، او مردی صالح و مستجاب الدعوه بود دعا کن تا من بینا شوم و ضعف پیری از من دور شود.

عزیر دعا کرد پیرزن بینا شد و سلامتی خود را بازیافت و باچشم تیز بین خود پسرش را شناخت و دست و پای او را بوسید. سپس او را نزد بنی اسرائیل برد و ماجرا را به فرزندان و نوه های عزیر خبر دادآن ها به دیدار عزیر شتافتند.

عزیر با همان قیافه ای که رفته بود بازگشت. همه به دیدار او آمدند با اینکه پیر و سالخورده شده بودند یکی از پسران عزیر گفت: پدرم نشانه ای در شانه اش داشت، و با این نشانه شناخته می شد.بنی اسرائیل پیراهن را کنار زدند همان نشانه را در شانه اش دیدند. در عین حال برای اینکه اطمینان کامل حاصل کنند، بزرگ بنی اسراییل به عزیر گفت:

ما شنیده ایم که بخت النصر بیت المقدس را سوزانید و تورات را سوزانید و، تنها چند نفر بودند که تورات را حفظ بودند و یکی از آنها عزیر بود، اگر تو همان عزیر هستی، تورات را از حفظ بخوان.

عزیر بدون کم کاست تورات را از حفظ خواند، آنگاه او را تصدیق نمودند، به او تبریک گفتند و با او پیمان وفاداری به دین خدا بستند.

پایان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 8:34  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

اصحاب الرس قسمت 2

بسم الله الرحمن الرحیم

«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا» سورۀ مبارکۀ فرقان

آنگاه آتش می افروختند چون شعله میکشید آن گوسفندان و ذبایح را به درون آتش می انداختند و به طرف شاه درخت به سجده می افتادند، گریه میکردند، تشرع و زاری می نمودند که از آنها راضی شود. در همین احوال شیطان نیز در شاخه های شاه درخت می نشست و صدایی شبیه به صدای کودکان بلند میکرد و می گفت: از شما راضی هستم! چون این صدا را از درون شاه درخت می شنیدند سر از سجده بر می داشتند و می گفتند: دل ما خنک و دیدۀ ما روشن شد و به شادمانی رضایت رب النوع قدری شراب می نوشیدند و دف و دست میزدند و یک شب یا یک روز جشن شادمانی داشتند تا به شهر و مسکن خویشتن باز میگشتند.

عجم به افتخار این ایام و این امکنه اسامی ماههای خود را مأخوذ از آن شهرها کرده و به نام آبانماه و آذر ماه خواندند و تمامی اسامی ماههای فارسی مشتق از این اسماء قریه ها بود. همچنین در هر یک از ماههای آن روز عید مخصوص هر یک از اهالی و ساکنین قریه ها بود و لذا می گفتند: شهریور ماه عید اهالی شهریور است و آذر ماه عید اهالی قریه آذر است و چون اسفند ماه میرسید ماه اسفند را جشن عمومی می گرفتند که در این جشنها تمام اهالی قریه ها و ساکنین 12 قصبات در پایتخت تمرکز یافته و اطراف درخت صنوبر و چشمه رس خیمه های بزرگ از دیباج و حریر بر پا میکردند که به انواع صور منقوش بود و این خیمه ها دارای 12 باب و درب ورودی بود که هر یک از آن مخصوص اهالی یک قریه و باید از آن درب که نام آن قریه بر آن ثبت بود وارد و خارج می شدند و برای شاه درخت سجده میکردند و قربانی میدادند.

قربانی در این روز عید بزرگ چندین برابر قربانی اعیاد مخصوص هر قریه بود. آنگاه شیطان می آمد و درخت صنوبر را تکان سختی میداد و صدا میکرد و آرزوهای مردم را برایشان می گفت و امیدواری میداد که به کام دل خواهد رسید چون صدای شیطان در شکم درخت شنیده می شد همه مردم سر از سجده بر می داشتند و از فرط نشاط و مسرت شراب میخوردند و دف میزدند و پا میکوبیدند و 12 روز به تعداد اسامی قریه ها عیش و نوش میکردند و پس از پایان جشن به منازل خود بر می گشتند چون کفران و سرکشی این قوم به طول انجامید خداوند متعال پیغمبری برای آنها از بنی اسراییل مبعوث گردانید به نام «حنظله بن صفوان» که از اولاد یهودا بن یعقوب بود. او مدتی در این قوم بود و آن ها را به دین داری و خدا پرستی دعوت میکرد ولی اثری نبخشید و دعوت او را نپذیرفتند و از ضلالت و گمراهی منصرف نشدند و به توحید نگرویدند در یکی از روزهای عید بزرگ که همۀ مردم قریه ها در اطراف درخت جمع شده بودند آن پیغمبر گرامی دست به دعا برداشت و عرض کرد:« الهی! تو میدانی که من مدتی است این قوم را به توحید و صلاح وسعادت دعوت می کنم؛ ابا می کنند و کفر می ورزند و مرا تکذیب میکنند و برای پرستش درخت و لهو و لعب جمع می شوند. درختی را می پرستند که نه نفع دارد و نه ضرر! خدایا این درخت را خشک گردان تا آن ها مأیوس گردند.»

دعای پیغمبر اصحاب رس مستجاب شد چون صبح روز عید بزرگ همه آنقوم جمع بودند سر از خواب برداشند دیدند درخت یکجا خشک شده است به طوری که انگار این درخت سالهاست خشک شده در حالیکه شب سر سبز و خرم بود. هر دسته از مردم سخنی گفتند یکدسته گفتند: خدای آسمان و زمین این درخت را خشکانید تا به سوی او متوجه گردیم. فرقه دیگری گفتند: این رسول و پیغمبر که ما را دعوت به خدا پرستی می نماید سحر کرده درخت خشک شده است. بر پیغمبر غضبناک شدند و جملگی تصمیم بر قتل او گرفتند. جعبه ای از آن ساختند که دهانۀ آن گشاد و پائین آن بسیار تنگ بود روی آب انداختند و پیغمبر خود را گرفتند و گفتند: یا سحر خود را باطل کن که درخت سبز شود یا دراین جعبه آهن خواهی ماند. آنقدر به این رسول محترم فشار آوردند و در تنگنای جعبه آهنین سخت کوبیدند که در آن جعبه آهنین از جهان در گذشت در حالیکه در لحظات آخر عمر خود عرض کرد: پروردگارا! تو شاهد حال من هستی جای تنگ و سخت مرا ببین و حال تباه و ضعف مرا نگاه کن روح مرا قبض کن که دیگر طاقت ندارم و تو خود از این قوم کیفر بگیر. دعای آن حضرت مستجاب شد و همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد.

آنگاه خطاب شد به جبرئیل: آیا میبینی که این قوم از حلم و مدارای من سوء استفاده کردند و رسول مرا کشتند من منتقم حقیقی هستم و از آنها انتقام خواهم کشید و آنها را عبرت روزگار خواهم ساخت. سپس فرمان داد در همانروزی که عید بزرگ داشتند و همه جمع بودند باد تندی شدید و سرخ رنگ وزیدن گرفت و چنان آنها را بلند می کرد و به یکدیگر میزد که هر دو هلاک میشدند زمین را زیر پای آنها چنان گرم کرد که گوئی آهن را سرخ کرده اند و این تندباد سخت آتشین مانند قبه حمراء بالای سر آنها خیمه زد و آتش غضبی بود که آنها را فرو گرفت و آنقدر آن قوم را به هم فشرد و سوزانید که مانند آتش زبانه می کشیدند و تمام بدنهایشان آب شد همانند آهنی که در آتشی آب شده و خیمه گاه عشرت آنها را به خیمه غضب خود فرو برد تا به کلی آن قوم از بین رفتند و آنها را به اصحاب رس در قرآن یاد فرمود که عبرت بشر گردند.

بیشتر بدانید...

در اینکه اصحاب رس کجا بودند اختلاف است برخی رس شهری در انطاکیه میدانند و بعضی شهری در حضرموت و گروهی قریه ای در یمامه به نام خلج دانسته و ظاهر آنستکه در ایران قدیم بوده چنانچه از اسامی آن پیداست و این پیغمبر بین زمان مسیح و حضرت محمد صل الله علیه و آله بوده است. پادشاه آنها از اولاد نمرود و نامش «ترکوذ بن عابود بن پادش بن سازن» بود که از طرف بیژن بن گودرز پادشاه اشکانی آنجا حکومت داشته و پایتختش اسفندیار بود در کنار چشمه ای به نام «روشن آب» که آنجا درخت صنوبری بود که یافث بن نوح آن را غرس کرده و اهالی آن شهرها از تخم و ساقه آن درخت کنار جویهای شهرها برده غرس میکردند و می نشانیدند و درختی بارور میشد و مردم آن درخت را پرستش می کردند.

چنانچه مفسرین نوشته اند چون طغیان و عصیان آن مردم به طول انجامید خداوند قاهر مرغی را بر آنها گماشت که هر روز اطفال آن گروه می ربود و طعمۀ خویش می ساخت و آشیانه آن مرغ بالای کوه دمح که قله ای از البرز بود و آن مرغ گردنی دراز داشت و رنگهای الوان و عنقای مغرب می نامیدند.

خداوند بر این قوم سی پیغمبر فرستاد که آخرین آنها حنظله بود و به عصر او به عذاب دردناک نابود شدند.

«و عاداً و ثموداً و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا» سورۀ مبارکۀ فرقان

پایان

نقل از تفسیر صافی در زیل کلمۀ رس.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:34  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

اصحاب الرس

در تفسیر صافی از حضرت صادق (علیه السلام) روایت شده است که حضرت علی بن ابی طالب در ماه رمضان هنگامی که در بستر خفته بود مردی از بنی تمیم نزد او آمد و عرض کرد:

یا علی! مرا از اصحاب رس خبر ده – در چه عصری بودند سرزمین آنها کجا بود؟ - پادشاه  آنها چه کسی بود؟ آیا پیغمبر و رسولی داشتند یا خیر؟ چه شد که هلاک شدند؟ - در قرآن مجید میخوانیم که خداوند تعالی در ذکر کسانی که باران غضب خود را بر آنها باریده اصحاب رس را نیز یاد فرموده است ولی ما از تاریخ و چگونگی آنها اطلاعی نداریم و از مورخین یهود و عرب نیز چیزی نشنیده ایم؟

حضرت علی (علیه السلام) که باب مدینه علم و بزرگترین استاد دانشگاه اسلام است با تبسمی فرمود:

ای عمرو، تو از اخباری پرسیدی که تا کنون قبل از تو هیچکس سئوال ننموده و پس از من هیچ کس نمیتواند از آن خبر دهد مگر آنکه از من نقل کند.

آنگاه فرمود: ای عمرو، هیچ آیه از آیات قرآن نیست که علی(ع) از آن اطلاع کامل و وقوف راسخ نداشته باشد – من هستم که میدانم علل و اسباب نزول و موقع و مهبط نزول وحی را میدانم، من هستم که میدانم آیات چه وقت و در کجا نازل شده، در صحرا بوده یا کوه، شهر بود یا بیابان، شب بود یا روز و این از علوم خاص علی است. آنگاه اشاره به سینه خود کرد و فرمود: «و ان هنا لعلماً جما» و لکن طالبین این علوم کم هستند و به زودی از فقدان من پشیمان میشوند که چرا قصص و آیات فراوان را از من نپرسیدند. پس از آن فرمود:

ای عمرو، اصحاب رس قومی بودند که درخت صنوبر را میپرستیدند و آن را شاه درخت میگفتند. این درخت را یافث بن نوح در کنار نهر رود شاب کاشت تا رشد و نمو کرد. پس از طوفان مورد احترام و استفاده مردم بود و گروهی که آنها را اصحاب رس میگفتند این درخت را میپرستیدند و آنها را از این جهت اصحاب رس گفتند که پیغمبر خود را به تعب انداختند و ازمیان خود راندند.

این قوم پس از عصر سلیمان بن داوود میزیستند و 12 قریه داشتند که در کنار رود ارس در بلاد مشرق واقع بود که گواراترین آب را داشت و همۀ 12 قریه از آن نهر سیراب میشدند و آن مکان ها سر سبز و خرم بود. اسامی این قریه ها از این قرار بود:

1:آبان     2:آذر     3:دی     4:بهمن     5:اسفند     6:فروردین     7:اردیبهشت     8:خرداد     9:مرداد     10:تیر     11:مهر     12:شهریور

بزرگترین شهر آنها که مرکز و پایتخت این شهرها بود شهر( اسفندیار) بوده است در این پایتخت پادشاهی به نام (ترکوذبن عابود) میزیست. چشمه آب رس و درخت صنوبر در این پایتخت بود و در سایر قراء از شاخ این (شاه درخت) غرس کرده و بهشتی به وجود آمده بود.

شاه درخت بسیار شاخ و برگ داد و سر به فلک کشید این درخت مقدس و مورد احترام شد به قدری به آن احترام میگذاشتند که هیچ فردی از انسان و حیوان حق نداشت از آب چشمه ای که کنار درخت بود بیاشامد و یا از شاخ و برگ و میوۀ آن بخورد یا جدا کند. هر کس یا هر چیز که از آب چشمه و یا شاخ و برگ آن میخورد او را می کشتند و می گفتند این آب زندگی رب النوع ما میباشد و هیچکس حق ندارد حیات یا ندگی او را ناقص گرداند. و چون آب از سرچشمه میگذشت مردم از آن بهره مند می شدند و در هر شهر و قریه در دوران سال یک روز عید می گرفتند و اطراف این درخت اجتماع میکردند و از پارچه های حریر بر شاخه های آن درخت می بستند و میپوشانیدند و انواع صور و نقوش گوناگون به آن پارچه ها رسم می کردند گوسفندان و گاو ها می آوردند و میکشتند و برای رب النوع خود قربانی می کردند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:50  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

علامه مجلسی مینویسد:

شداد پسر عاد از سلاطین بزرگ روی زمین است، او شهری بساخت و قصری بر پا کرد که در عالم نظیر نداشت. یکی از سیاحین این شهر و قصور آن را دیده که در اینجا شرح این ماجرا را میخوانید:

مردی به نام عبدا الله بن قلابه دارای شترانی بود که یکی از آنها گریخته بود به دنبال آن روان شد و در صحراهای عدن و بیابانهای آن میگشت که به شهری نزدیک شد در آن حصاری دید بر دور آن حصار قصرهای بسیار و علمهای بلندی بود نزدیک شد و به آن رسید. به گمان اینکه از کسی سئوال کند که آیا کسی شتر وی را دیده است یا نه وارد آنجا شد. از شتری که سوار بود پیاده شد و شترش را بست و داخل شهر شد ضمنآ از بیم جان به رسم معهود شمشیر کشید وارد شهر شد. دو درب بزرگی را دید که درد دنیا از آن درب ها بزرگتر ندیده بود چوب آن درب ها از خوشبوترین چوبها بود و مرصع به یاقوت زرد و سرخ بودکه آنجا را روشن کرده بود. تعجب کرد، یکی از درب ها گشود و وارد آن شد. شهری را درون آن دید و بلافاصله انگشت حیران به دندان گرفت. متوجه شد که قصرها بر روی عمودهای زبرجد و یاقوت بنا شده بود بالای هر قصری غرفه ای بود، بالای هر غرفه غرفه ای دیگرهمه را به طلا و نقره و مروارید و یاقوت و زبرجد بنا کرده بودند و بر این قصرها درهای بزرگی نصب کرده بودند. مانند دروازۀ شهر از چوبهای خوشبو و به یاقوت مرصع زینت داده شده اند. مهمانخانه ها پر از بوی مشک و عطر، ولی هیچ کس در آنجا نبود. – عبدالله ترسید، در پی آدمی میگشت و هیچکس را نمیدید در اطراف خیابانهای باغ درختان بر روی چشمه ها و نهرهای آب میوه ها آویخته و آب از جویها روان بود که عکس ناظر نشان میداد.

با خود گفت: این باید همان هشت شداد باشد که خداوند آن را برای بندگانش وصف کرده و خوشحال شد که در آن بهشت در آن دنیا وارد شده و مقداری از فندقها و زعفرانها و میوه های آنجا را برداشت و از آن زبرجدها و یاقوتها مقداری بکند و بیرون آمد و در آن بیم بود که کسی او را تعقیب ننماید تا بر شترش سوار گردید. و از همان راه برگشت تا داخل یمن شد و از آن مرواریدها نشان داد و جریان آن بهشت را برای مردم گفت و آن مروارید ها را فروخت – خبر به معاویه رسید در پی والی صنعا فرستاد که این شخص را برای او بفرستد تا از بازپرسی کنند. عبدالله به سوی معاویه رفت، معاویه با وی خلوت کرد و از او بازپرسی مفصلی نمود و عبدالله هم آنچه را که دیده بود برای وی نقل نمود. معاویه هم کعب الاخبار را خواست، از او پرسید: آیا در کتب قدیم خوانده یا دیده و یا شنیده ای که شهری باشد از طلا و نقره بنا کرده باشند و عمودهای آن و ستونهایش از زبرجد و یاقوت بقعه و از سنگ ریزه های آن عمارت مروارید و غرفه ها و قصرهایش از جواهرات و نهرهایش در زیر درختان پر میوه سبز و خرم جاری باشد؟

کعب الاخبار گفت: بلی، شهری بدین صفات شداد پسر عاد بنا کرده که قرآن هم به آن اشاره نموده است.

معاویه عاشق چنین شهری شد زیرا او تمام جنایات تاریخی را برای مقام و منصب و تجلیل سلطنت خود مرتکب شد و منتظر چنین خبری بود. به کعب گفت: وصف این باغ را برای من بیان کن و هر اطلاعی داری توضیح بده.

کعب گفت: عاد اولی غیر از عاد قوم یهود است و آن مردی که دو پسر داشت یکی شداد و دیگری شدید نام داشت. چون عاد فوت نمود این دو پسر هر دو به سلطنت رسیدند و از مستبدین و قهّارین جهان شدند. اوّل شدید به سلطنت رسید ولی چون او در جوانی از دنیا رفت شداد تمام زمین را تحت سلطنت خویش قرار داد. وی در خواندن کتابها در آن زمان بسیار حریص بود و عاشق شنیدن وصف بهشت شد و میل کرد که بهشتی در همین دنیا بسازد. ( و باقی ماجرا که در پست قبلی توضیح داده شد.)

چون کار ساختن بهشت وی به پایان رسید گزارش دادند که اکنون وقت آن است که وارد بهشت شوی. گفت: حصاری اطراف آن بکشید و اطراف حصار قصرها بسازید و اطراف آن قصور باز دیواری بکشید و در هر قصری هزار پرچم برپا کنید که در هر قصری وزیری از وزرای من منزل کند.

مهندسین و کارگران چنین کردند و روزی را معین کردند که در آن روز بهشت را افتتاح کنند و ده سال مقدمات نقل و انتقال و تشریفات به طول انجامید. افتتاح این بهشت از روزهای تاریخی دنیا به شمار میرود که چه جمعیتی با چه جلالت و عظمتی به طرف بهشت شداد حرکت کردند نزدیکی بهشت رسیدند یکشب و روز بیشتر نمانده بود که وارد بهشت شوند ناگاه صدایی مهیب شنیدند که یکجا و بی درنگ همه آنها هلاک شدند و نه شداد بلکه هیچ کس نتوانست وارد آن بهشت شود. کعب الاخبار اضافه کرده که در زمان تو مردی از مسلمانان که سرخ مو و سرخ رو و کوتاه قد باشد و بر ابرو و گردنش خالی است در آن صحرا برای شتری که از او گریخته بیرون میرود و به آن بهشت میرسد و داخل آن بهشت خواهد شد. ناگاه نظرش به پهلوی دستش افتاد و عبدالله را دید که نشسته بود گفت: والله این همان شخصی است که داخل بهشت شداد میرود و اهل دین حق در آخرالزمان نیز بدان بهشت وارد خواهند شد.

 پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 7:59  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

بسم الله الرحمن الرحیم.

الم تر کیف فعل ربک بعاد * ارم ذات العماد * التی لم یخلق مثلها فی البلاد

در عصر حضرت داوود (ع) مردی بود به نام عاد، که دو فرزند آورد یکی شدید و دیگری شداد. این خاندان هفتصد سال سلطنت کرده و اهل علم و دانش مخصوصآ علاقه مند به تاریخ و کتاب و اخبار گذشته گان بودند و مغرب و مشرق زمین را مسخر خود کرده و امپراطوری بزرگی تشکیل دادند و در حقیقت شداد کرسی لمن الملکی میراند. حضرت داوود (ع) مأمور شد او را دعوت به توحید نماید. داوود (ع) نزد شداد رفت و آمده است که هفتصد هزار امیر در دستگاه فرمانروایی او مشغول به انجام وظیفه بودند. داوود گفت: ای شداد، خدایت به تو هزار سال عمر داد که هزار گنج نهادی، هزار زن بگرفتی، هزار لشکر شکست دادی، اگر هم اکنون به خدای من ایمان بیاوری فرموده است که روز قیامت از تو بازخواستی نکنم و تو را به بهشت خواهم برد.

شداد گفت: ای داوود! آن بهشتی که تو مرا دعوت به آن میکنی، در همین دنیا میسازم تا بدانی که مرا به بهشت خدای تو حاجت نیست. منطقه حکومت شداد ترکیه، هندوستان و سند، روم، حبشه، سقلاب بود که مرکزش در دمشق قرار داشت. ههانجا دستور داد باغ ارم و بهشت شداد را ساختند و قرآن از آن چنین یاد کرده: آوینا الی ربوة ذات قرار و معین. شداد به دمشق آمد قهرمانان را خواست هزار پادشاه زیر فرمان او بودند هر امیری سه هزار مرد قدرتمند داشت به آنها فرمان داد زمینی را انتخاب کنند که خاکش خوش بو باشد و زمینی هموار تا بهشتی در آنجا بر پا نماید. آنان مهندسی را با سیصد نفر انتخاب کردند و ده سال میگشتند تا جایی را در ارضی مغرب هموار و مناسب پیدا کردند 40 در 40 فرسخ. هزار امیر خود را مأمور ساخت آن بنا کرد، هر امیری صد مرد استاد و معمار جمع کرد و با هر استادی هزار شاگرد و کارگر بود. سیصد هزار کارگر جمع شدند و زمین را کندند تا به آب رسیدند 40 گز به عمق فرو رفتند و از آنجا با سنگ مرمر بنا کردند و برای بنای آن دستور داد خزینه های روی زمین را بر چهارپایان بار کردند و از زر و سیم و جواهر از مشرق تا مغرب هر چه طلا و نقره و جواهر بود آوردند و خشتهای طلا ساختند و ستونهای نقره مکلل به جواهر و روزی چهل خروار طلا و نقره برای ساختن بهشت شداد مصرف میکردند.

سیصد سال طول کشید که سیصد هزار نفر در روزی چهل خروار طلا و نقره صرف بنای بهشت شداد میکردند تا بوستانی حاضر شد و هزار قصر در آنجا آراست که از طلا و نقره و زمرد سبز بود و در میان هر قصری سرایی بنا کردند از زبرجد و زمرد و چهار صفحه و چهار ستون بر پا کردند تا ارم ذات العماد که در دنیا نظیر نداشت به وجود آمد. ستونهای بهشت شداد به شهادت قرآن در دنیا بی نظیر بود، درختانی در کنار نهرهای جاری بنا کردند که از طلا و نقره ساق و شاخ و برگ و میوۀ آن ساخته شده بود. یاقوت سرخ در سر شاخه ها، زیبندگی و فریبندگی مخصوصی داشت. آنگاه گفت: مشک و زعفران و عنبر به جای خاک کف باغ ریختند و در نهرها جواهر پاشیدند، به جای سنگ، گوهر و مرجان در حوض ها و جوی ها ریختند. و شیر و انگبین در میان هر جویی در مجاری جاری ساختند. چنانکه به هم مخلوط نشوند و بالای دیوارهای آن بهشت، سیصد گز ارتفاع بود که یک خشت از طلا و یک خشت از نقره کنگره های آن را تشکیل میداد. مروارید فراوان به کنگره های آن آویختند. آنگاه دستور داد چهار میدان در چهار طرف آن ساختند که در هر میدانی سه هزار کرسی زرّین( مبل طلا ) نهادند و خانه ها آراستند تا برای بهره برداری حاضر گردید.

پس از سیصد سال در دنیای آن عصر، نه طلا  و نه نقره و نه جواهر نزد کسی نماند مگر آنکه همه را در بهشت شداد مصرف کردند. تا آنجا که دو گرم طلا در گردن دختری بود آن را به زور گرفتند و آن طفل سر بلند کرد و گفت: خدایا داد من را از این ستمگران بگیر.

برای افتتاح بهشت شداد، دختران خوب روی و خوشگل و مانند پیش آهنگان امروز آراستند و غلامان و فرزندان خوش هیکل را جمع نمودند و به میدان آن بهشت فرستادند تا در افتتاح آن سان ببینند و از برابر آنها بگذرد و داخل بهشت شود. شداد با یک غلام که منتخب خودش بود، به بهشت نهاد، چون نزدیک درب بهشت رسید، شخص با هیبتی را دید؛ بر خود لرزید و گفت: تو کیستی؟ جواب داد: ملک الموت هستم! گفت: برای چه کار آمده ای؟ فرمود: آمده ام جان تو را بگیرم. شداد گفت: یک لحظه امان بده تا یک لقمه از آن غذا میل نمایم. جواب شنید: رخصت ندارم. شداد، درحالیکه یک پا در رکاب داشت و پای دیگرش در زمین بود قبض روح شد و بانگی بر تمام آن دختران و پسران که در بهشت بودند زد و همه بر خود لرزیدند و جان دادند؟!!

هل تحس منهم من احدآ و تسمع لهم رکزا

این بهشت بی صاحب بدان حال باقی ماند بود و نه مالک و نه مملوکی از آن بهره گرفت...

اندکی بیش...

ابن بابیه در شرح معمرین نقل کرده که هشام بن سعد گفت: در اسکندریه سنگی یافتم که در آن نوشته بود: منم شداد بن عاد که ساختم ارم ذات العماد که مثل آن خلق نشده است در بلاد و به زور خود وادیه ها را سد و بنا کردم قصرهای عالی ارم را در وقتی که پیری و مرگ نبود از سنگ در نرمی مانند گل بود و گنجی در دربار گذاشتم و دوازده منزل که احدی آن را بیرون نتواند بیاورد؛ إلا امّت محمّد صل الله علیه و آله و سلم  آن را بیرون خواهد آورد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 6:28  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

رجعت از دیدگاه قرآن

خداوند در قرآن کریم می فرماید:

«و یوم نحشر من کل امه فوجاً مما یکذب بایاتنا فهم یوزعون» نمل، 27، آیۀ 83

یعنی روزی که محشور گردانیم از هر امتی فوجی را از کسانی که تکذیب آیات ما می نمایند پس ایشان محبوس میشوند.

شیخ طبرسی فرموده که جماعت امامیه از این آیۀ شریفه استدلال بر صحت رجعت نموده اند و گفته اند که: دخول من در کلام موجب تبعیض است، پس دلالتش ان است که روز مشارالیه در آیه، روزی است که قومی محشور گردند و قومی بر حال خود باقی مانند و این صفت روز قیامت نیست زیرا که آن روز جمیع مکلفین محشور میشوند و احدی باقی نماند چنانچه حق تعالی خبر میدهد: «وحشرنا هم فلم نغادر منهم احد» (همه آنان را بر می انگیزیم، و احدی از ایشان را فرو گذار نخواهیم کرد)  کهف- 18 آیۀ 47

و در اخبار ائمۀ اطهار به صحّت رسیده است که خدای عز و جل در وقت قیام حضرت مهدی (عج الله تعالی فرجه الشریف) از شیعیان و اولیاء ایشان را زنده میگرداند که یاری آن حضرت نمایند و از ظهور دولت او مبتهج و مسرور گردند و قومی دیگر از اعداء و دشمنان ایشان رانیز زنده می سازد که به خواری و ذلت در دست شیعیان کشته شوند و از مشاهدۀ آن دولت علیه نکبت و ذلّت و حسرت و خسارت دنیا مبتلا گردند و هیچ عاقلی را شکی نیست و این رجعت از مقدورات الهی است و این کار برای او محال نمی باشد و مانند این در امت ها و ملت های گذشته نیز اتفاق افتاده و قرآن مجید به آن شهادت داده است مثل قصۀ هفتاد هزار نفری که از دیار خود از ترس طاعون فرار نموده و در ساحل همگی به اذن خدا یکبار مردند و بعد از مدّت مدیدی به دعای ارمیاء یکدفعه زنده گردیدند و توالد و تناسل نمودند و تعمیر دنیا نمودند تا آخر هر یک به اجل خود مردند و مثل قصۀ اصحاب کهف که سیصد و نه سال در خواب بودند و بعد از آن مبعوث گردیدند و مثل قصۀ عزیر و غیره.

در سوره نساء (4)، آیۀ 159 خداوند فرموده است:« و لنذیقنهم من العذاب الادنی دون العذاب الاکبر لعلهم یرجعون» یعنی هر آینه بچشانیم ایشان را از عذاب نزدیکتر کوچکتر که غیر از عذاب بزرگتر که عذاب جهنم است، شاید که ایشان بازگردند به راه حق و از آن توبه کنند.

در تفسیر علی بن ابرهیم مرویست که: عذاب ادنی رجعت است که به شمشیر معذب میگردند و از حضرت صادق روایت است که فرمود: عذاب ادنی، دابه الارض است و در اخبار بسیار آمده است که دابه الارض امیر المؤمنین (علیه السلام) است که باز خواهد گشت و عصای موسی و انگشتر سلیمان پیغمبر(ع) نیز با او خواهد بود و روی کافران و مؤمنان را با عصا نشان خواهد نمود که صورتهای مؤمنان سفید و نورانی خواهد گردید و صورتهای کافران سیاه و ظلمانی خواهد شد که دیگر همه مردم یکدیگر را به ایمان و کفر بشناسند و حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در خطبه ای فرمودند که عجب و چه عجب در میان جمادی و رجب. پرسیدند که این عجب چه چیز است؟

چرا تعجب ننمایم حال آنکه قضای سابق الهی را دانسته و کدام عجب بیشتر از این است که مردگان گردن زندگان را میزنند و بر کلۀ ایشان می کوبند قسم به حق آن خداوندی که دانه ای را شکافته و بنده را آفریده که گویا میبینم که جمعی در کوچه های کوفه داخل گشته و شمشیرهای خود را کشیده و بر دوش خود نهاده اند و جمیع دشمنان خدا و رسول خدا و دشمنان مؤمنان را گردن میزنند.

شیطان چگونه خواهد مُرد؟

همانطور که در دو پست پیش(دخان و پایان حیات بر روی زمین) با شما در مورد مرگ تمام موجودات عالم هستی صحبت کردم یادآور شدم که حتی عزراییل نیز روزی در خواهد گذشت و همچنین پروردگار عالمیان هنگامی که جان حضرت موسی (ع) گرفته شد فرمود: موسی (ع) که از مقربان درگاه من بود مُرد، چه کسی زنده خواهد ماند؟

ابلیس نیز روزی کشته خواهد شد و از این دنیا خواهد رفت.

در قرآن آمده است:«قال رب فانظرنی الی یوم یبعثون قال فانک من المنظرین الی یوم الوقت المعلوم» یعنی پس از آنکه شیطان از رحمت خداوند نا امید شد گفت: ای پروردگار من پس مهلت ده مرا یعنی شربت مرگ مچشان تا روزی که مبعوث شوند مردمان. حق تعالی در جواب وی فرمود که: به درستی که تو از مهلت داده شدگانی تا روز معین و معلوم. سوره ص – 38، آیۀ 79.

از حضرت صادق مرویست که: روز وقت معلوم روزی است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به همراه عده ای از مؤمنان و عده ای از کفار در آن رجعت میفرماید تا مؤمنان جماعت کفار را خوار گردانند و چون روز وقت معلوم فرا رسد شیطان لعین با اصحابش جمعیت نمایند و در زمین روحا که در حالی کوفه است این دو لشکر با یکدیگر ملاقات نمایند و قتال و کارزاری نمایند که از ابتداء آفرینش تا به آن روز جنگی چنان واقع نشده باشد و گویا میبینم که اصحاب آن حضرت صد قدم عقب نشینی و از پس بر میگردند تا که نزدیک شود تا به آب فرات ریزند. پس در این هنگام به فرمودۀ ملک علّام پارچۀ ابری که ملائکه در آن باشند فرود آید رسول الله با حربه ای از نور در پیش روی ایشان باشد پس آن لعین جناب خاتم النبیین حضرت محمد مصطفی (صل الله علیه و آله و سلّم) را بیند، پس پای به فرار می نهد و از میدان مبارزه می گریزد. اصحاب او گویند: چرا گریختی و حال آنکه بر خصم مظفر بودی؟ من میبینم آنچه را که شما نمی بینید و از پروردگار عالم میترسم. پس رسول الله ضربتی در میان دو کتف آن لعین میزند و او را با جمیع شیعیانش هلاک میسازد.پس در این هنگام خدای تعالی بی شریک عبادت گردیده میشود و امیرالمؤمنین چهل و چهار هزار سال پادشاهی خواهد نمود....

حضرت محمد باقر(علیه السلام) در تفسیر آیۀ «ربما یود الذین کفرو لو کانوا مسلمین»

حجر – 15،آیه 2

(هنگامی که کافران آثار شوم اعمال خویش ببینند آرزو کنند که ای کاش مسلمان بودند!)

از حضرت امیرالمؤمنین روایت آمده است که فرمود: این آیۀ شریفه در شأن من و شیعیان من و دربارۀ عثمان و پیروان اوست چون در رجعت خروج نماییم و با شیعیانم عثمانیه و بنی امیّه را به قتل رسانیم، پس در آن زمان دوست میدارند جماعت کافران که کاش مسلمان می بودند و از حضرت صادق (علیه السلام) در تفسیر آیۀ «یوم ترجف الراجفه تتبعها الرادفه» نازعات / 79 / 5 و 6

 یعنی روزی که بجنبد جنبنده، از عقب او در آید ردیف شونده، فرمود: راجفه حسین بن علی (علیه السلام) است و رادفه علی بن ابی طالب (علیه السلام) است و اوّل کسی که در رجعت سر از خاک بیرون کند حسین بن علی است.»

پایان

منبع:

حدیقه الاحباب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 14:47  توسط سید مهدی سیف اللهی | 

اصحاب تابوت - فروزندگان آتش

بسم الله الرحمن الرحیم

قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق

بگو: پناه میبرم به پروردگار فلق – از شر آن چیزی که خلق نموده است.

آیا تا به حال از خود پرسیده اید که کمترین و بیشترین عذاب جهنم چیست؟

در روایات از پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله) آمده است که:

کمترین عذاب جهنم برای کسی است که در دریایی از آتش شعله ور است و نعلی به پایش بسته شده است و آن چنان سوزان میباشد که مغز سرش به جوش می افتد در حالی که آه و نالۀ بلندی سر میدهد، فکر میکند که عذاب او از همۀ اهل آتش بیشتر و بدتر میباشد.

تصویر با سایز بزرگتر

و اما بیشترین و بدترین عذاب جهنم برای چه کسانی است؟

در تفسیر قمی در وصف آیۀ «قل اعوذ برب الفلق – من شر ما خلق» آمده است که فلق چاهی است در جهنم که اهل آتش پناه به خدا میبرند از آن چاه و از شدّت حرارتش، زیرا از خدا اجازه خواست تا نفس بکشد، و با یک نفس کشیدنش جهنم را به آتش کشید (یعنی پر حرارترین نقطۀ جهنم آن جا میباشد) بله، اهل آتش از آن چاه به خدا پناه میبرند و افراد داخل چاه، از شر آن صندوق پناه به خدا میبرند و آن صندوق همان تابوتی است که شش نفر از اولین و پیشینیان و شش نفر از آخرین یعنی بعدی ها در آن تابوت قرار دارند،

اما آن شش نفری که از پیشینیانند:

 - اول: پسر آدم است که برادرش را کشت،

 - دوم: نمرود است که حضرت ابراهیم (ع) را در آتش انداخت،

 - سوم: فرعون هم عصر حضرت موسی (ع) است،

 - چهارم: سامری است که مردم را گوساله پرست نمود،

 - پنجم: آن کسی است که مردم را یهودی کرد،

 - ششم: آن کسی است که مردم را نصرانی کرد،

و اما آن شش نفری که از آخری ها هستند:

 - پس اولی آنها اولی است،

 - دومی آنها دومی است،

 - سومی آنها سومی است،

 - و چهارمی آنها معاویه است،

 - و پنجمی آن صاحب خوارج است،

 - و ششمی آنها ابن الملجم است.

صاحب خوارج که اسم آن ذوالثدیه معروف است و دست اضافی داشت که مانند پستان بود و سرکرده خوارج بود. نمایش تصویر با سایز بزرگتر

هرگاه حضرت زکریا (علیه السلام) میخواست بنی اسراییل را موعظه کند مراقب بود که فرزندش یحیی نباشد زیرا طاقت نمی آورد، سخنی از عذاب جهنم و قیامت بشنود.یک روز نگاه کرد دید یحیی نیست شروع کرد مردم را موعظه کند، و فرمود: جبرئیل به من خبر داد که در جهنم کوهی است به نام (سکران) یعنی مست کننده و در دامنه آن کوه بیابانی است به نام (غضبان) یعنی به غضب در آمدۀ خدا، و در آن بیابان چاهی است که یکصد سال راه طول قامت آن چاه است، و در میان آن چاه تابوتهایی از آتش است، و در میان آن تابوتها صندوقچه هایی است از آتش و لباسهایی از آتش، و غل و زنجیرهایی از آتش، یک وقت دیدند که یحیی (ع) سرش را از میان جمعیت بالا آورد و فریاد برآورد (واسکرنا و اغضبانا) وای از آن کوه و بیابان، وای از آن چاه و تابوتها، و یحیی از مجلس خارج شد و سر به بیابان گذارد و دیگر یحیی (ع) را ندیدند. زکریا (ع) آمد به خانه و مادر یحیی را صدا زد و .....

 

منابع و مئواخذ:

سرگذشت روح از ابتدای خلقت تا قیامت (ص 114- ص 300)

و همچنین تسلیۀ الفؤاد، (ص 245)

ارشاد (ج 2 - ص 183)

بحار (جلد 30 ص 130)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 6:27  توسط سید مهدی سیف اللهی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
گهی در این دنیای تاریک و بی انتها با اتفاقات عجیبی رو به رو میشویم که شنیدن آن انسان را وادار میسازد تا در این باره به تفکر بپردازد.

پیوندهای روزانه
تله تکست
ايتاليائي ها
غریب تنها
آموزش جادوگری
منتظران یوسف فاطمه
اسطوره های ایران
پیشگویان بزرگ و ...
راه راه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
شهریور 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

كاربران حاضر در سايت : نفر